تبليغاتX
سرنوشت یه جوجه طلایی


سرنوشت یه جوجه طلایی

چه چیز را باید باور کنم ؟

 

گاهی تصور میکنم دنیا بی عشق چه رنگی می تواند باشد ؟

 ولی باید ساده بگویم عشق مانند قطار شهر بازی شلوغ است و همه تنها برای بازی با او همراه شده اند نه چیز دیگری . در این قطار بی بخار عاشقی جایی برای ما نیست ، مایی که از قافله عاشقان جا مانده ایم . ما مانده ایم و درد بی کسی در این شهر بازی شلوغ همه هستند و هیچ کس با دل ما نیست .

کمتر کسی میداند عشق چیست همه در فکر چیزی را میخواهند که عشق نیست ولی در زبان با عشق بازی میکنند دیگر حتی چشمهای معصوم یک مرغ عشق را هم نمی توان باور کرد او نیز بی عشق و بی یار نمیمیرد او هم انگار دیگر عشق را نمی فهمد ...

نمیدانم هنوز هم قویی عاشق در این دنیا هست یا که آنها هم آواز قو را از یاد برده اند

دیگر عشق رنگ و بویی ندارد پس بگذارید ما هم پا در این شهر بازی بگذاریم و بازی کنیم ولی نه با دل کسی و نه با عشق هر چه باشد ما هم زمانی عاشق بوده ایم و به حرمت پاکی عشق قسم خورده ایم ، بگذارید ما در این شهر بازی تنها پا بر قلب خود بگذاریم تا کسی جایی برای پا گذاشتن بر قلب ما نیابد ...

  

حرفهای جوجه ای :

میگویند هم رنگ جماعت شو تا نشوی رسوا نمیدانم هم رنگ این جماعت شدن درسته یا اشتباه ولی دیگه چاره ای نیست من که همه چیز و سپردم به خاطرات و دیگه غم و غصه شو نمی خورم ولی افکار پریشونم رو نمی تونم جمع و جور کنم برا همین تصمیم گرفتم منم برم شهر بازی امروزی اینم یه تجربه است میخوام ببینم تو این شهر بازی چی هست که شیرین تر از عشقه ولی زیاد وارد این مجموعه نمیشم در حاشیه بودن هم صفایی دارد

 

نوشته شده در شنبه 7 آذر1388| ساعت 20:20| توسط جوجه طلایی| |

 

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388| ساعت 19:7| توسط جوجه طلایی| |

   

تنهایی را زمانی معنا می کنم که تو نیستی و حال بنگر چگونه بی تو اینجا نشسته ام

تنهایی را زمانی معنا میکنم که هردو میخواهیم باشیم اما نیستیم

من تو را دوست میدارم و تو مرا

                                         و هردو این را خوب میدانیم

ولی این بازی زشت سرنوشت است که اینگونه میانمان فاصله انداخته است

نمی دانم چگونه بگویم خسته از این بازی ام ، بازی ای که رسیدن را نمیداند

کمتر کسی را به محبوبش می رساند ، کمتر محبوبی را به عاشقش می رساند

چگونه باید باور کنم این عشق همرنگ سرنوشت نیست

کاش در این بازی رسیدن معنایی داشت

                            کاش در این سرنوشت قلب جایگاهی داشت

حال که نیست معنا و مفهومی چه بگویم به این دل ، چگونه بفهمانمش که نیست عشق

چگونه تب و تابش را آرام کنم وقتی بی قرار دست مهربانی است که در یابتش

کاش دستهایت دور نبود

                                        کاش آغوشت تهی نبود

چه می شد در آغوش تو جا میشدم ، چه می شد اگر همبازی نگاهت می شدم

مگر چه در کام ما و دیگری تلخ می شد اگر دستانمان در هم میشد

مگر جز شیرینی وصال معنایی تغییر میکرد

 

بگذار ما کلمه ای به این واژه ها اضافه کنیم دفتر سرنوشت را بگشا و بنویس

وصال : یعنی منو تو دست در دست هم                

حرفهای جوجه ای :

خیلی بهش عادت کردم نمی دونم چرا ولی یه جورایی بهم امید میده شاید زندگی نه امید

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388| ساعت 23:31| توسط جوجه طلایی| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت